![]() |
![]() |
|
| (NCCG (Nemoone Camping && Climbing Group |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:36 توسط نمونگان |
|
|
آخرین اخبار گروه را اینجا بخوانید برنامه هاي فرهنگي 6 ماهه دوم سال 85 مصوب هيئت مديره گروه چهارمين جلسه هيئت مديره گروه در 6 ماهه دوم سال 85 روز گذشته 25/7/85 برگزار گرديد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:13 توسط نمونگان |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 20:52 توسط نمونگان |
|
|
دختران قالیباف نسلی از بارانند زندانبانانی مهربان که قالی را دار می زنند زندگی زیر دستشان دست وپا می زند و ترانه هایشان شرقی ترین غم عالم را در گوش زمان زمزمه می کند بارها دیده ام تمام دلشان را درتار وپود قالی زار می زدند وباز ترنج ورنج
سروده همنورد عزیزخانم مریم اصغری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23 توسط نمونگان |
|
|
شرحی بر زنجان به ماسوله باز هم تقدیم به محمد عزیز یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود باز هم طبق معمول دیر جنبیدهام و این مارال است که صبح سه شنبه برای هماهنگیهایه پیش از برنامه به خرمشهر تماس گرفته است حالیکه وظیفه خود میدانستم. دو روز پیشش ابراهیم هم تماس گرفت و من حضورم را قطعی کردم. ظهر چهارشنبه باز ابراهیم بود که پیگیر آمدنم بود و باید چهارشنبه ساعت 11:30 مقابل پل عابر گلشهر کرج بر اتوبوس سوار میشدم. اتوبوسی همگن که همین بر لذت سفر میافزود. باز تماس ابراهیم و اول کسی که دیدم محمد پیشنماز بود. محمد به شوخی خبر از نیامدنش داد که تا وقتی که خداحافظی نکرد من باورم نشده بود. احسان آزردگان صندلی جلو نشسته بود و من کنار پرپینچی نشستم خاموش. نیامده حمید فشفشهای دستم داد و از وسط سوزاند که یعنی خوشحال باش که تولد بهآذین است. یکان یکان دوستان را میبینم و تا عقب اتوبوس میروم. این حمید و محمد (تهرانی) باز هم شلوغش کردهاند. مبین و مریم که از تبریکهای بی امان من در امان نشدند، مینا و حسن آقا، مهین و رجا، ترگل و مسعود، فاطمه و سونا دوست به آذین، بهمن و مجید و عباس. زهرا اطاعت امر کرده بود و بهدستور شیوا شیرینی قبول شدنش را میخوریم که من مدتهاست به یکدانه برداشتن اکتفا کردهام هر چند دیگران چهل کلاغش کردهاند. طاهره و گلناز که این آخری را دیر تشخیص میدهم که کیست و بعد انتظار فرشید است که گرم تحویلش بگیرم و من به غمزهای بسنده میکنم و سراغ بابک و مارال میروم. بعد یونس و سمیه و پشت اینها مهدی یگانه و داود. این لحظات شروع با هم بودنها را میگویم که چه سنگین است و اینکه سکوت شروع برای من از هزاربار کوله سنگینتر است. و بعضی گفتمانها چه راحت و سلیس چون قاصدک در هوا بین دو تن راوی است و برخی ناگفتهها چه سنگین است و بیراهه میرود! حمید مرا صدا میکند و نزد فرشید میروم و احوالپرسی گرمی میکنم. دیگر تا صبح فردا کنارش هستم و او از اوضاعش میگوید و من از اوضاعم. انصاف که پس از سالها از معدود کسانی است که قلقش خوب دستم است و هم قلقم خوب دست او. از منجیل، رودبار و گیلوان به شهرستان طارم میرویم و روستای درام و بعد نوکیان. نوکیان در مرتعی کنار رودخانهای زیراندازها برای هشتیها و یک چهار، پهن میشود. با همه عذرها و اماها و اگرها، جمعهای دو و سه است تا چهار گردد و بعد هشت. فرق است هشتی که تو پیوندش دهی با دویی که خود شکل گیرد. این هشت، چهار دویی است که شاید دو دیگرش در هشت دگر است اما اینجا محل تجربه است. اینجاست که آرزو میکنی زود بگذرد چون تا نگذرد فهم حاصل نگردد و فهم حاصل نگردد تا بر تجربه گذشته غور نشود. من عقبدار گروهی متشکل از طاهره، مبین و مریم، بابک و مارال، حسن و مینا هستم. سر رودخانه بین اینهمه جماعت منم که مخاطب جوانی قرار میگیرم که: "الان مادر بزرگم از راه میرسد. روی مرتع نشستید ناراحت میشود." قضیه را به ابراهیم گفتم و کمی مانده به 9 حرکت کردیم. هدایایی هم برای افراد ده تازه کند خریداری شده که شامل پوشاک و نوشت افزار است و بین گروهان تقسیم شده است. اما صبحانه خوب چیده شده بود. پر انرژی و پر تنوع. محمد سنگ تمام گذاشته بود و کتابچههایی بین دوستان تقسیم نمود از تبلیغات پگاه برای مصرف شیر و جلوگیری از پوکی استخوان. مینا جلودار است و راه ما به سمت شمال در امتداد رودخانه که بهتدریج شکل دره پیدا میکند و بعد عریضتر میشود. بین اعضا فاصله افتاده است و این فاصله تا رسیدن به ده تازه کند همچنان باقی بود. کنار جویباری در حرکتیم که همجوارش درختستان است. بین راه درختان گردو و تمشک و آلو فراوان بود. ده تازه کند آنها که جدید بودند خود را شناساندند و حرکت دوباره ادامه یافت تا امتداد آخرین ساختمانهایی که پایین دست آنها چمنزارهای کشیدهای بود. اینها بعد از گذر از دامنههایی بود که پاکوب در آنها مشخص بود و مشکل مسیریابی نداشت. ابراهیم از من میخواهد که بخوانم اما من هنوز حال و هوایش را ندارم. بهمن هم همینطور، میگویم باید به سینهکش برسیم. شعر مست و محتسب را آغاز میکنم که به اسم مهدی یگانه تمامش کردهام. کنار مدرسه ده تازه کند میایستیم و هدایا را در میآوریم و گروهی برای تحویل عازم میشوند. در این اثنا بساط گردو خوران جمعی، جمع است. دوباره حرکت میکنیم و کمی جلوتر چشمهای است که آب پر میکنیم. کم کم ارتفاع میگیریم و روی پاکوبهای دامنه هستیم. مهدی خاطرات دوران سربازی را زنده میکند و با اشتیاق از مسئولیتش برای تحویل اجساد در سرد خانه بیمارستان ارتش سخن میگوید. ساعت 11:30 است که به سمت شرق روی سینهکش حرکت میکنیم. زمزمه دوستان شنیده میشود. اینجا خانم گلناز هم بیتهایی را میخواند و از من خواندن شعرهایی را میخواهد که شنیدهام اما از حفظ نیستم. محمد هم شروع کرده است و بعد احسان. گروهی عقب ماندهاند تا اینکه دامنهای یکدست سبز و مرتعی زیبا به چشممان میخورد. ساعت 12:45 است که سرپرست فرمان حرکت میدهد. اینکه نهار را دامنه بخوریم یا در گردنه را به شور میگذارد. معدود نفراتی هستند که برای بودن یا رفتن رای میدهند و دستکی بالا میآورند. اینجاست که از ته دل آفرینی به ابراهیم میگویم برای فرمان استبدادیش. مسیر زیبا و پر از گوسفندانی است که بی ریختانه پشمشان را بیختهاند. ساعت 2:40 به گردنه میرسیم که پایین دست آن ابرهای بالاسری ماسوله پیداست و احتمال بارندگی. دو گوسفند بسان عاشق و معشوق کنار هم چمباتمه زدهاند که من و فرشید هم کمی آنطرفتر مثل خودشان چمباتمه میزنیم و عکسی میاندازیم. این گوسفندان الحق که اندیشه برانگیزند. زیباتر از این نام نمیتوان برایشان یافت. غذایه ما کشک بادمجان است که خوشمزه است و آفریدگارش را شکر. مشارکت خوبی برای اتمام پروژه انجام گرفت و همینجاست که تیم خود را مستحق نامیدن الف میبینم. بابک خیره به لقمههای من مانده است و به قول خودش دلش کباب شده از حجم لقمه. میگویم بفرما، مال شما و جالب است که نمیپذیرد. انصافا به اندازه بود و من تا حدی سیر شدم و بعد کنار سفره دیگران رفتم. برخی فکر میکنند رفتن من به سراغ سفره دیگران صرفا برای خوردن است در حالیکه به عکس، خدایه محمد تهرانی میداند که برای همسفره شدن است. همین و بس. تا ساعت 4 روی گردنه ماندیم و نهار مفصلی خوردیم و بعد عکسهایه دسته جمعی که بیشتر شیوا و محمد در کار بودند و باقی ایستاده و منتظر. سپس به سمت شرق ارتفاعمان را کم کردیم تا هنگام غروب به منطقهای بهنام کروبار رسیدیم. در راه میخواندیم و از دامنههای سبزین پایین میرفتیم. ابراهیم بردبار بود و با کمک سرپرستانش سازگار. گروهک بندی خوب انجام شده بود و اغلب اعضا مسئولیتی داشتند. مسیر به سمت شرق ادامه دارد تا هنگام غروب. گروه گاهی پراکنده میشد که این اگر منطقه ابری یا مه آلود بود کمی دغدغه آفرین بود. اینکه هر کسی خودش را مقید بداند تا فاصلهاش را با نفر جلوتر حفظ کند کافیست. اگر میخواهیم به همگیمان خوش بگذرد لاجرم باید مقید شویم. ساعت 6:30 در منطقه کروبار هستیم. به امر ابراهیم با بابک تپههای اطراف را برای شبمانی و چادر زدن چک میکنیم. کروبار منطقهای سرسبز با تپههای ماهوری کشیده است که درختان جنگلی، تک و توک در آن پراکندهاند. تپههای شمالی جایه خوبی است و کمتر نمور است. شب شده است و چراق قوهها روشن است. تعدادی برای برداشتن آب میمانند و باقی عازم محل چادر زدن میشوند. من، عباس، حمید و عماد و روجا باقیماندهایم. کوله بر دوشم است و قمقمههای گروه همراهم تا آب پر کنم. عباس اصرار دارد تا بمانم و از آنجا که عملیاتش تاخیری است چشمه را ترک میکنم. حمید و رجا هم رفتند. کمی جلوتر فریاد میزنم بروم؟ - هان .....برو. ما خرگوش داریم ................خودمان میایم. برگشتم. پایین تپه 100 متری جلوتر مهین و رجا مشغول دست شستن و صابون زدن و از این قرطی بازیها هستند و مثلا از اینکه دستشان را میشویند خوشحالند و شاد. منهم دستم را میشویم و به بالایه تپه میروم. خب، چادرها برافراخته شدهاند. داوطلب برای پخت غذا میخواهند و من هر چند که میدانم راهم نمیدهند اما اعلام آمادگی میکنم. شب پر ستارهای است. جایه هیچکس هم خالی نیست، اگر میخواستند میآمدند. من، مهدی، نیما، گلناز، محمد، مبین و مریمان (علیخانی و اصغری) کنار همیم و بساط نقل قولها و بعد شعر خواندن از فروغ و حافظ گرم است. کنارش تخمه هم هست. این هنگام همچنان دوردستها نور چراققوهای را نظاره میکردیم که مدام اینسو و آنسو میشد. لحظهای 100 متر جلوتر و لحظهای عقبتر و بالاتر. پس از یکساعت بالاخره با کمک و جهت دهی برخی دوستان، نور به سمتمان آمد و چهره نمایان شد. نمیدانم چه حالی داشت از گم کردن کولهاش. قیافه انفعالیش چیزی نشان نمیداد اما میدانم از درون شاکی است. لاجرم بساط خنده بازار بچهها شده است و به اینجا میانجامد که به قول حمید: - یه روز یه ... میره آب بیاره کولشو گم میکنه هاهاهاهاها ..................هاهاهاهاها جوجه کباب آماده شد و دور نشستیم. اولین سریها برای تیم الف بود. پیشدستی کردم و کبابها را داخل نیمه نانی کردم و شروع به خوردن. گاز اول و دوم خوشمزه بود. گاز سوم کمی تند شد که گمان آن بود فلفل پاچیدهاند و موقتی است، اما گاز چهارم همانا و سوختن من همان. بهتدریج گر گرفته بودم. ترشحات بزاق مثل چشمه از زبانم جاری بود. شاید به اندازه تمام آبی که امروز خورده بودم. نمیدانستم چه کنم. رفتم تا دوغ دربیاورم و به گروه دهم که دیگر امانم را بریده بود. بالا و پایین میکردم. هنوز فکر نمیکردم که دو فلفل درسته خورده باشم. فکر میکردم قسمتی را بیشتر پاشیدهاند. بد گذشت و مرا از هرچه کباب خوردن بود منزجر کرد. مبین به دادم رسید و با چند قاشق ماست آرامم کرد. بعد برخی خوابیدند و برخی بیدار. از بیدارها برخی شعر خواندند و آواز. فردا صبح گروه ما زودتر جدا شد و من ماندم و تیم الف. در مجموع بحثهای مختلفی برای زودتر جدا شدن این گروه شکل گرفته بود که در نهایت تصمیم بر جدا شدن بود. جمعه ساعت 8:30 گروه ما جدا شد و تا ساعت 11:30 بالای درخت تناوری اجرای موسیقی زنده داشتیم. گروه ابراهیم دورترها خیمه زده بود با این وجود از تهاجم گرسنگان در امان نماند. بعد در امتداد رودکی حرکت کردیم و دیگر پاکوبها بسیار واضح بودند. برنامه پاکسازی از کروبار شروع شد و تا رسیدن به دامنههای بالادست ماسوله در امتداد پرچینها ادامه یافت. در مجموع برنامه خوبی بود. هر نفر دو کیسه پلاستیک آشغال جمعآوری کردیم و صدای بوق ماشینها و نگاه آدمها میگفت: "احسنت بر شما، بیشتر از اینکارها بکنید" به نظرم اثر جمعیش را داشت و امید که به صورت رسمی نمونه در گروه نمونه بعد از پایان برنامهها درآید. ساعت 3 تا 4 رستوران معلم بودیم و 4:30 اتوبوس حرکت کرد. در اتوبوس بین راه دوستان عروسکها خریدند و بستنیها و کیک تازه که برخیشان از جریمهها بود. مکتوب کردن جریمهها برای خطاها سیاست خوبی بود و قاضی منصف هم بیتاثیر نبود. همچنین جلسه انتقاد و پیشنهادی برگزار شد که یک کلام به قول دوستی و ترکیبی از خود اشاره کنم که بر غنای میراث فرهنگی نمونه افزود. هر که تحلیل و برداشت خود کرد اما آنچه در پایان مهم بود، باز تاکید بر همدلی گروهان بود که من از گفتمان و نوشتار بسیاری دریافتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 23:51 توسط نمونگان |
|
|
به کاظم مهین روستا
حرفهایی هست برای «گفتن»، که اگر گوشی نبود؛ نمی گوییم ؛ و حرفهایی هست برای «نگفتن»؛ حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمی آرند. حرفهای زیبا شگفت و اهورایی همین هایند و سرمایه ی ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهای بی تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بی قرار آتشند، و کلماتش،هر یک انفجاری را به بند کشیده اند؛ کلماتی که پاره های ِ«بودن ِ» آدمی اند... اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند، اگر یافتند یافته می شوند...... .....و در صمیم «وجدان» او آرام می گیرند. و اگر مخاطب خود را نیافتند،نیستند.
دشت جهان نما -برنامه دامغان به گرگان عکس:خانم شیوا شمشیری۱۲و۱۳و۱۴ خرداد۱۳۸۵
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:49 توسط نمونگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گروه کوهنوردی نمونه در بهار سال 83 توسط جمعی که از کوهنوردان که اکثر آنها از اعضای فارغ التحصیل گروه کوهنوردی دانشگاه پلی تکنیک بودند تاسیس گردید. از آن تایخ این گروه بیش از 200 برنامه موفق کوهنوردی وطبیعت گردی در سطوح مختلف برگزار نموده است .
گروه نمونه در حال حاضر140عضو رسمی و 5عضو پاینده دارد . در مهر ماه سال جاری پس از ثبت در زیر مجموعه هیئت کوهنوردی استان تهران فعالیت رسمی خود را آغاز نموده است . فعالیتهای گروه در شاخه های منطقه گردی . طبیعت گردی . کوهنوردی . سنگنوردی . یخ نوردی . زیست محیطی و فرهنگی تقسیم بندی می گردد . گروه نمونه ارتباط نزدیک با انجمن کوهنوردان ایران دارد . وجود شاخه فرهنگی .زیست محیطی . تحقیقات و آموزش این گروه را از بسیاری از گروهها متمایز نموده است . |
| پیوندهای روزانه |
|
تقویم پاییز و زمستان 88 تقویم بهار و تابستان 88 فتوبلاگ نمونه تقویم پاییز وزمستان 86 آموزش وپژوهش گزارش برنامه ها عکس اخبار گروه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
آموزشی |
| پیوندها |
|
وبسایت گروه کوهنوردی نمونه دیده بان کوهستان(عباس محمدی) علیرضا علامی گزارش برنامه های لیلا عزیزی اوج(وبلاگ گروهی دانشگاه تهران) انجمن کوهنوردان ایران |
|
RSS
|