تبليغاتX
گروه کوهنوردی نمونه
(NCCG (Nemoone Camping && Climbing Group

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز جهانی کوروش کبیراولین مبدا حقوق بشر در جهان گرامی باد

 

کوروش کبیر

وصيت نامه داريوش كبير

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:36  توسط نمونگان | 
 

آخرین اخبار گروه را اینجا بخوانید

برنامه هاي فرهنگي 6 ماهه دوم سال 85 مصوب هيئت مديره گروه 

چهارمين جلسه هيئت مديره گروه در 6 ماهه دوم سال 85 روز گذشته 25/7/85 برگزار گرديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:13  توسط نمونگان | 
 

 

تاريخ

روز

نام برنامه

نوع / سطح

منطقه

سرپرست

14/7

جمعه

توچال شبانه

كوهنوردي سنگين

تهران

مهين شمسي‌خاني

4و5/8

پنج شنبه و جمعه

پاشوره

كوهنوردي نيمه سنگين

پلور – روستاي نوا

ابراهيم صالح آبادي

11و12/8

پنج شنبه و جمعه

ارفع كوه

كوهنوردي نيمه سنگين

پل سفيد

محمد تهراني

25-27/8

پنج شنبه تا شنبه

درفك

كوهنوردي سنگين

رستم آباد

محمد پيشنماز

3/9

جمعه

دوشاخ

كوهنوردي سنگين

تهران

عماد جواهري

3/9

جمعه

تيغه دارآباد

فني

تهران

وجيهه دخيلي

9و10/9

پنج شنبه و جمعه

ناز

كوهنوردي فوق سنگين

كلوان – جاده چالوس

مهين شمسي‌خاني

24/9

جمعه

كلون بستك

كوهنوردي سنگين

ديزين

يونس اصغرزاده

8-10/10

جمعه تا شنبه

كلوتهاي شهداد - كرمان

طبيعت گردي – شهرگردي

كرمان

محمد تهراني

15/10

جمعه

دارآباد

كوهنوردي سنگين

تهران

مريم اصغري

15/10

جمعه

تيغه دارآباد

فني

تهران

علي طالبي

21و22/10

پنج شنبه و جمعه

كركس

كوهنوردي سنگين

نطنز

ابراهيم صالح آبادي

5و6/11

پنج شنبه و جمعه

سركچال

فني

شمشك

ترگل انوري نژاد

9-13/11

دوشنبه تا جمعه

جزاير جنوب

طبيعت گردي

 

كاظم مهين روستا

20-22/11

جمعه تا يكشنبه

آزادكوه

فني

كلاك

علي طالبي

27/11

جمعه

برنامه زيست محيطي : علوفه پراكني در كوهستان

فرهنگي

بعداً مشخص مي‌شود

شيوا شمشيري

4/12

جمعه

پلنگچال

كوهنوردي سنگين

تهران

مريم رحيمي

11/12

جمعه

درختكاري در كوهستان

فرهنگي

بعداً مشخص مي‌شود

مينا حيدري

18و19/12

پنجشنبه و جمعه

شيركوه

كوهنوردي سنگين

يزد – ده بالا

محمد تهراني

18و19/12

پنجشنبه و جمعه

برفخانه

فني

يزد – طزرجان

فرشيد اميرطهماسبي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 20:52  توسط نمونگان | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختران قالیباف

        نسلی از بارانند

              زندانبانانی مهربان

که قالی را دار می زنند

 

زندگی زیر دستشان

       دست وپا می زند

                و ترانه هایشان

شرقی ترین غم عالم را

در گوش زمان زمزمه می کند

 

بارها دیده ام

       تمام دلشان را

           درتار وپود قالی زار می زدند

وباز ترنج ورنج

 

سروده همنورد عزیزخانم مریم اصغری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:23  توسط نمونگان | 

شرحی بر زنجان به ماسوله

باز هم تقدیم به محمد عزیز

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

 

باز هم طبق معمول دیر جنبیده­ام و این مارال است که صبح سه شنبه برای هماهنگیهایه پیش از برنامه به خرمشهر تماس گرفته است حالیکه وظیفه خود می­دانستم. دو روز پیشش ابراهیم هم تماس گرفت و من حضورم را قطعی کردم.

ظهر چهارشنبه باز ابراهیم بود که پیگیر آمدنم بود و باید چهارشنبه ساعت 11:30 مقابل پل عابر گلشهر کرج بر اتوبوس سوار می­شدم. اتوبوسی همگن که همین بر لذت سفر می­افزود.

باز تماس ابراهیم و اول کسی که دیدم محمد پیشنماز بود. محمد به شوخی خبر از نیامدنش داد که تا وقتی که خداحافظی نکرد من باورم نشده بود.

احسان آزردگان صندلی جلو نشسته بود و من کنار پرپین­چی نشستم خاموش­. نیامده حمید فشفشه­ای دستم داد و از وسط سوزاند که یعنی خوشحال باش که تولد به­آذین است.

یکان یکان دوستان را می­بینم و تا عقب اتوبوس می­روم. این حمید و محمد (تهرانی) باز هم شلوغش کرده­اند. مبین و مریم که از تبریکهای بی امان من در امان نشدند، مینا و حسن آقا، مهین و رجا، ترگل و مسعود، فاطمه و سونا دوست به آذین، بهمن و مجید و عباس. زهرا اطاعت امر کرده بود و به­دستور شیوا شیرینی قبول شدنش را می­خوریم که من مدتهاست به یکدانه برداشتن اکتفا کرده­ام هر چند دیگران چهل کلاغش کرده­اند.

طاهره و گلناز که این آخری را دیر تشخیص می­دهم که کیست و بعد انتظار فرشید است که گرم تحویلش بگیرم و من به غمزه­ای بسنده می­کنم و سراغ بابک و مارال می­روم. بعد یونس و سمیه و پشت اینها مهدی یگانه و داود.

این لحظات شروع با هم بودنها را می­گویم که چه سنگین است و اینکه سکوت شروع برای من از هزاربار کوله سنگین­تر است.

و بعضی گفتمانها چه راحت و سلیس چون قاصدک در هوا بین دو تن راوی است و برخی ناگفته­ها چه سنگین است و بیراهه می­رود!

حمید مرا صدا می­کند و نزد فرشید میروم و احوالپرسی گرمی می­کنم. دیگر تا صبح فردا کنارش هستم و او از اوضاعش می­گوید و من از اوضاعم. انصاف که پس از سالها از معدود کسانی است که قلقش خوب دستم است و هم قلقم خوب دست او.

از منجیل، رودبار و گیلوان به شهرستان طارم می­رویم و روستای درام و بعد نوکیان. نوکیان در مرتعی کنار رودخانه­ای زیراندازها برای هشتی­ها و یک چهار، پهن می­شود. با همه عذرها و اماها و اگرها، جمع­های دو و سه است تا چهار گردد و بعد هشت. فرق است هشتی که تو پیوندش دهی با دویی که خود شکل گیرد. این هشت، چهار دویی است که شاید دو دیگرش در هشت دگر است اما اینجا محل تجربه  است. اینجاست که آرزو می­کنی زود بگذرد چون تا نگذرد فهم حاصل نگردد و فهم حاصل نگردد تا بر تجربه گذشته غور نشود.

من عقبدار گروهی متشکل از طاهره، مبین و مریم، بابک و مارال، حسن و مینا هستم. سر رودخانه بین اینهمه جماعت منم که مخاطب جوانی قرار می­گیرم که:

"الان مادر بزرگم از راه می­رسد. روی مرتع نشستید ناراحت می­شود."  قضیه را به ابراهیم گفتم و کمی مانده به 9 حرکت کردیم. هدایایی هم برای افراد ده تازه کند خریداری شده که شامل پوشاک و نوشت افزار است و بین گروهان تقسیم شده است.

اما صبحانه خوب چیده شده بود. پر انرژی و پر تنوع. محمد سنگ تمام گذاشته بود و کتابچه­هایی بین دوستان تقسیم نمود از تبلیغات پگاه برای مصرف شیر و جلوگیری از پوکی استخوان.

مینا جلودار است و راه ما به سمت شمال در امتداد رودخانه­ که به­تدریج شکل دره پیدا می­کند و بعد عریض­تر می­شود. بین اعضا فاصله افتاده است و این فاصله تا رسیدن به ده تازه کند همچنان باقی بود.

کنار جویباری در حرکتیم که همجوارش درختستان است. بین راه درختان گردو و تمشک و آلو فراوان بود. ده تازه کند آنها که جدید بودند خود را شناساندند و حرکت دوباره ادامه یافت تا امتداد آخرین ساختمانهایی که پایین دست آنها چمنزارهای کشیده­ای بود. اینها بعد از گذر از دامنه­هایی بود که پاکوب در آنها مشخص بود و مشکل مسیریابی نداشت.

ابراهیم از من می­خواهد که بخوانم اما من هنوز حال و هوایش را ندارم. بهمن هم همینطور، می­گویم باید به سینه­کش برسیم. شعر مست و محتسب را آغاز می­کنم که به اسم مهدی یگانه تمامش کرده­ام.

کنار مدرسه ده تازه کند می­ایستیم و هدایا را در می­آوریم و گروهی برای تحویل عازم می­شوند. در این اثنا بساط گردو خوران جمعی، جمع است. دوباره حرکت می­کنیم و کمی جلوتر چشمه­ای است که آب پر می­کنیم. کم کم ارتفاع می­گیریم و روی پاکوبهای دامنه هستیم. مهدی خاطرات دوران سربازی را زنده می­کند و با اشتیاق از مسئولیتش برای تحویل اجساد در سرد خانه بیمارستان ارتش سخن می­گوید.

ساعت 11:30 است که به سمت شرق روی سینه­کش حرکت می­کنیم. زمزمه دوستان شنیده می­شود. اینجا خانم گلناز هم بیتهایی را می­خواند و از من خواندن شعرهایی را می­خواهد که شنیده­ام اما از حفظ نیستم. محمد هم شروع کرده است و بعد احسان. گروهی عقب مانده­اند تا اینکه دامنه­ای یکدست سبز و مرتعی زیبا به چشممان می­خورد.

ساعت 12:45 است که سرپرست فرمان حرکت می­دهد. اینکه نهار را دامنه بخوریم یا در گردنه را به شور می­گذارد. معدود نفراتی هستند که برای بودن یا رفتن رای می­دهند و دستکی بالا می­آورند. اینجاست که از ته دل آفرینی به ابراهیم می­گویم برای فرمان استبدادیش. مسیر زیبا و پر از گوسفندانی است که بی ریختانه پشمشان را بیخته­اند.

ساعت 2:40 به گردنه می­رسیم که پایین دست آن ابرهای بالاسری ماسوله پیداست و احتمال بارندگی.

دو گوسفند بسان عاشق و معشوق کنار هم چمباتمه زده­اند که من و فرشید هم کمی آنطرفتر مثل خودشان چمباتمه می­زنیم و عکسی می­اندازیم. این گوسفندان الحق که اندیشه برانگیزند. زیباتر از این نام نمی­توان برایشان یافت.

غذایه ما کشک بادمجان است که خوشمزه است و آفریدگارش را شکر. مشارکت خوبی برای اتمام پروژه انجام گرفت و همینجاست که تیم خود را مستحق نامیدن الف می­بینم. بابک خیره به لقمه­های من مانده است و به قول خودش دلش کباب شده از حجم لقمه. می­گویم بفرما، مال شما و جالب است که نمی­پذیرد. انصافا به اندازه بود و من تا حدی سیر شدم و بعد کنار سفره دیگران رفتم. برخی فکر می­کنند رفتن من به سراغ سفره دیگران صرفا برای خوردن است در حالیکه به عکس، خدایه محمد تهرانی می­داند که برای همسفره شدن است. همین و بس.

  تا ساعت 4 روی گردنه ماندیم و نهار مفصلی خوردیم و بعد عکسهایه دسته جمعی که بیشتر شیوا و محمد در کار بودند و باقی ایستاده و منتظر. سپس به سمت شرق ارتفاعمان را کم کردیم تا هنگام غروب به منطقه­ای به­نام کروبار رسیدیم.

در راه می­خواندیم و از دامنه­های سبزین پایین می­رفتیم. ابراهیم بردبار بود و با کمک سرپرستانش سازگار. گروهک بندی خوب انجام شده بود و اغلب اعضا مسئولیتی داشتند.

مسیر به سمت شرق ادامه دارد تا هنگام غروب. گروه گاهی پراکنده می­شد که این اگر منطقه ابری یا مه آلود بود کمی دغدغه آفرین بود. اینکه هر کسی خودش را مقید بداند تا فاصله­اش را با نفر جلوتر حفظ کند کافیست. اگر می­خواهیم به همگیمان خوش بگذرد لاجرم باید مقید شویم. 

ساعت 6:30 در منطقه کروبار هستیم. به امر ابراهیم با بابک تپه­های اطراف را برای شب­مانی و چادر زدن چک می­کنیم. کروبار منطقه­ای سرسبز با تپه­های ماهوری کشیده است که درختان جنگلی، تک و توک در آن پراکنده­اند.

تپه­های شمالی جایه خوبی است و کمتر نمور است. شب شده است و چراق قوه­ها روشن است. تعدادی برای برداشتن آب می­مانند و باقی عازم محل چادر زدن می­شوند.

من، عباس، حمید و عماد و روجا باقیمانده­ایم. کوله بر دوشم است و قمقمه­های گروه همراهم تا آب پر کنم. عباس اصرار دارد تا بمانم و از آنجا که عملیاتش تاخیری است چشمه را ترک می­کنم. حمید و رجا هم رفتند. کمی جلوتر فریاد می­زنم بروم؟

-       هان .....برو. ما خرگوش داریم ................خودمان میایم.

 

برگشتم. پایین تپه 100 متری جلوتر مهین و رجا مشغول دست شستن و صابون زدن و از این قرطی بازیها هستند و مثلا از اینکه دستشان را می­شویند خوشحالند و شاد. منهم دستم را می­شویم و به بالایه تپه می­روم. خب، چادرها برافراخته شده­اند. داوطلب برای پخت غذا می­خواهند و من هر چند که میدانم راهم نمی­دهند اما اعلام آمادگی می­کنم.

شب پر ستاره­ای است. جایه هیچکس هم خالی نیست، اگر می­خواستند می­آمدند. من، مهدی، نیما، گلناز، محمد، مبین و مریمان (علیخانی و اصغری) کنار همیم و بساط نقل قولها و بعد شعر خواندن از فروغ و حافظ گرم است. کنارش تخمه هم هست. این هنگام همچنان دوردستها نور چراق­قوه­ای را نظاره می­کردیم که مدام اینسو و آنسو می­شد. لحظه­ای 100 متر جلوتر و لحظه­ای عقب­تر و بالاتر. پس از یکساعت بالاخره با کمک و جهت دهی برخی دوستان، نور به سمتمان آمد و چهره نمایان شد. نمی­دانم چه حالی داشت از گم کردن کوله­اش. قیافه انفعالیش چیزی نشان نمی­داد اما می­دانم از درون شاکی است. لاجرم بساط خنده بازار بچه­ها شده است و به اینجا می­انجامد که به قول حمید:

-  یه روز یه ... میره آب بیاره کولشو گم میکنه هاهاهاهاها ..................هاهاهاهاها

 

جوجه کباب آماده شد و دور نشستیم. اولین سریها برای تیم الف بود. پیشدستی کردم و کبابها را داخل نیمه نانی کردم و شروع به خوردن. گاز اول و دوم خوشمزه بود. گاز سوم کمی تند شد که گمان آن بود فلفل پاچیده­اند و موقتی است، اما گاز چهارم همانا و سوختن من همان.

به­تدریج گر گرفته بودم. ترشحات بزاق مثل چشمه از زبانم جاری بود. شاید به اندازه تمام آبی که امروز خورده بودم. نمی­دانستم چه کنم. رفتم تا دوغ دربیاورم و به گروه دهم که دیگر امانم را بریده بود. بالا و پایین می­کردم. هنوز فکر نمی­کردم که دو فلفل درسته خورده باشم. فکر می­کردم قسمتی را بیشتر پاشیده­اند. بد گذشت و مرا از هرچه کباب خوردن بود منزجر کرد. مبین به دادم رسید و با چند قاشق ماست آرامم کرد.

بعد برخی خوابیدند و برخی بیدار. از بیدارها برخی شعر خواندند و آواز. فردا صبح گروه ما زودتر جدا شد و من ماندم و تیم الف.

 در مجموع بحثهای مختلفی برای زودتر جدا شدن این گروه شکل گرفته بود که در نهایت تصمیم بر جدا شدن بود. جمعه ساعت 8:30 گروه ما جدا شد و تا ساعت  11:30 بالای درخت تناوری اجرای موسیقی زنده داشتیم. گروه ابراهیم دورترها خیمه زده بود با این وجود از تهاجم گرسنگان در امان نماند.  بعد در امتداد رودکی حرکت کردیم و دیگر پاکوبها بسیار واضح بودند.

برنامه پاکسازی از کروبار شروع شد و تا رسیدن به دامنه­های بالادست ماسوله در امتداد پرچین­ها ادامه یافت.

در مجموع برنامه خوبی بود. هر نفر دو کیسه پلاستیک آشغال جمع­آوری کردیم و صدای بوق ماشین­ها و نگاه آدمها می­گفت:

"احسنت بر شما، بیشتر از اینکارها بکنید"

به نظرم اثر جمعیش را داشت و امید که به صورت رسمی نمونه در گروه نمونه بعد از پایان برنامه­ها درآید.

ساعت 3 تا 4 رستوران معلم بودیم و 4:30 اتوبوس حرکت کرد.

در اتوبوس بین راه دوستان عروسکها خریدند و بستنی­ها و کیک تازه که برخیشان از جریمه­ها بود. مکتوب کردن جریمه­ها برای خطاها سیاست خوبی بود و قاضی منصف هم بی­تاثیر نبود. همچنین جلسه انتقاد و پیشنهادی برگزار شد که یک کلام به قول دوستی و ترکیبی از خود اشاره کنم که بر غنای میراث فرهنگی نمونه افزود. هر که تحلیل و برداشت خود کرد اما آنچه در پایان مهم بود، باز تاکید بر همدلی گروهان بود که من از گفتمان و نوشتار بسیاری دریافتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 23:51  توسط نمونگان | 

به کاظم مهین روستا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرفهایی هست برای «گفتن»،

که اگر گوشی نبود؛ نمی گوییم ؛

و حرفهایی هست برای «نگفتن»؛

حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمی آرند.

حرفهای زیبا شگفت و اهورایی همین هایند

و سرمایه ی ماورائی هر کسی

به اندازه حرفهایی است

که برای نگفتن دارد

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند،

و کلماتش،هر یک انفجاری را به بند کشیده اند؛

کلماتی که پاره های ِ«بودن ِ» آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،

اگر یافتند یافته می شوند......

.....و

در صمیم «وجدان» او آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خود را نیافتند،نیستند.

 

 

دشت جهان نما -برنامه دامغان به گرگان

عکس:خانم شیوا شمشیری۱۲و۱۳و۱۴ خرداد۱۳۸۵

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:49  توسط نمونگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گروه کوهنوردی نمونه در بهار سال 83 توسط جمعی که از کوهنوردان که اکثر آنها از اعضای فارغ التحصیل گروه کوهنوردی دانشگاه پلی تکنیک بودند تاسیس گردید. از آن تایخ این گروه بیش از 200 برنامه موفق کوهنوردی وطبیعت گردی در سطوح مختلف برگزار نموده است .

گروه نمونه در حال حاضر140عضو رسمی و 5عضو پاینده دارد . در مهر ماه سال جاری پس از ثبت در زیر مجموعه هیئت کوهنوردی استان تهران فعالیت رسمی خود را آغاز نموده است .

فعالیتهای گروه در شاخه های منطقه گردی . طبیعت گردی . کوهنوردی . سنگنوردی . یخ نوردی . زیست محیطی و فرهنگی تقسیم بندی می گردد . گروه نمونه ارتباط نزدیک با انجمن کوهنوردان ایران دارد . وجود شاخه فرهنگی .زیست محیطی . تحقیقات و آموزش این گروه را از بسیاری از گروهها متمایز نموده است .

پیوندهای روزانه
تقویم پاییز و زمستان 88
تقویم بهار و تابستان 88
فتوبلاگ نمونه
تقویم پاییز وزمستان 86
آموزش وپژوهش
گزارش برنامه ها
عکس
اخبار گروه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/01/01 - 85/01/31
84/07/01 - 84/07/30
آرشیو موضوعی
آموزشی
پیوندها
وبسایت گروه کوهنوردی نمونه
دیده بان کوهستان(عباس محمدی)
علیرضا علامی
گزارش برنامه های لیلا عزیزی
اوج(وبلاگ گروهی دانشگاه تهران)
انجمن کوهنوردان ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

"

"